يادش اومد بچه كه بود؛ چقدر خوب اداي راه رفتن پدربزرگ رو درمي آورد. دست به عصا؛ كمر خميده؛ قدم هاي لرزان و آهسته؛ درست مثل پدريزرگ.
حالا ديگه سالها از اون زمان گذشته؛ ديگه نمي خواد اداي پدربزرك رو در بياره؛ اما نميتونه ...
یه روز تو جهنم همدیگرو میبینیم آخه هر دو تامون جهنمی هستیم . تو به جرم اینکه قلب منو دزدیدی و من به خاطر اینکه به جای خدا تو رو پرستیدم

سال های سال پیش از این یه شهری بود که مردمش همدیگرو خیلی دوست داشتن یعنی می دونین عاشق هم بودن البته همونطور که احتمالا حدس زدید مردم اون شهر آدم نبودن بلکه همه حیون بودن .
حیونای جور واجور از آهو و بره و مرغ گرفته تا ببر و شیر و پلنگ ولی برعکس همه حیونایی که می شناسیم این حیونا تو این شهر برا خودشون یه زندگی خوب و خوش با مهر و دوستی داشتن .
این شهر خیلی خفن یه کارخونه داشت که اکثر حیونای شهر توی اون کار می کردن حالا این کارخونه تو یه همچی شهری چی تولید می کرد تا حالا کسی نفهمیده البته مهم هم نیست .
خلاصه از قضای روزگار یه روز یه روباه خسته و گرسنه گذرش به این شهر افتاد وارد شهر که شد برای اینکه کسی بهش شک نکنه سراغ کار گرفت همه بهش آدرس کارخونه رو دادن این شد که رفت و هرطور بود خودشو تو کارخونه قالب کرد . موقع کار دید همه سرشون تو کار خودشونه و صادقانه دارن کار می کنن .
این شد که به بغل دستیش گفت شما که اینجا سر کارگر ندارین پس چرا اینقدر با هیجان کار می کنین ؟؟
بغل دستیش که یه گوسفند بود با تعجب بهش نگاه کرد و گفت راستش ما تا حالا به این قضیه فکر نکرده بودیم .
روباه گفت پس بجای اینکه خودتو اینقدر اذیت کنی برو یه کم استراحت کن کسی که نمی فهمه .
گوسفند بیچاره هم یه کم منومن کرد و بالاخره راضی شد و رفت .
موقع نهار که رسید یه سگ پاکوتاه که مسول غذا بود غذا رو آورد و گذاشت وسط هرکی خودش می رفت و یه غذا بر می داشت و می رفت .
روباه که تازه داشت از این شهر خوشش می اومد با دیدن این موضوع دیگه حسابی عاشقش شده بود .
خلاصه اون روز برای اولین بار تو تاریخ اون شهر کارخونه غذا کم اورد .
فردای اون روز غذاها بیشتر شده بود ولی باز هم غذا کم اومد .
یواش یواش کار به جایی کشید که تو طول مدت کار هرکی برای خودش یه جا لم داده بود موقع غذا هرچی که غذا بیشتر درست می کردن بیشتر کم می اوردن .
مسول کارخونه ( که ضرورتا حتما یه شیر بود ) یواش یواش احساس خطر کرد شروع کرد به تحقیق و تفحص بعد از کلی پرس و جو به این نتیجه رسید که تازگی ها یه روباه وارد شهر شده و با خواهش و التماس تو کارخونه مشغول شده . آره دیگه با یه کم تحقیق دیگه معلوم شد که کار کار خود نامردشه . روباه رو گرفتن و از شهر بیرنش کردن اما اگه فکر کردین قضیه با این کار حل شد شما هم مثل اون شیر بیچاره ما دارین اشتباه می کنین چون مردم تازه به مفت خوری عادت کرده بودن این شد که شیر بیچاره مجبور شد سرکارگر استخدام کنه ( بدین ترتیب سرکارگر اختراع شد ) و غذا رو برای هر نفر جیره بندی کنه و دستش تحویل بده .
اما با این کارها هر چند وضع کارخونه بهتر شد ولی هیچوقت مثل روز اول نشد .
نتیجه اخلاقی داستان :
1. همیشه از روباه ها بترسیم و اجازه ندیم کلاه سرمون بذارن
2. هیچوقت گوسفند نباشیم .
3. اگه خواستیم سر کار استراحت کنیم و چرت بزنیم حتما از نبودن سرکارگر مطمئن شیم .
اگه شما هم نتیجه ای از این داستان گرفتید لطفا اونو اینجا بنویسید ...
داشتن عمر دراز و سالم و عبور از مرز صد سالگی رویایی است که میتواند تحقق یابد. از یاد نبریم که بیشتر بیماریها بر اثر بی توجهی ما انسانها بوجود می اید و در حقیقت این مائیم که تیشه به ریشه خود میزنیم. اگر شما هم دوست دارین حداقل یک قرن عمر کنین این 12 پیشنهاد را بطور جدی و پیگیر بکار ببندید:
1. کشیدن سیگار و مصرف مواد مخدر را بیدرنگ قطع کنید.
2. نوشیدن مشروبات الکلی را قطع کنید یا به حداقل ممکن برسانید.
3. شروع به ورزش کنید و این کار را به طور مستمر انجام دهید.
4. سعی کنید چربی و مخصوصا چربی حیوانی کمتری بخورید.
5. مصرف سدیم مانند نمک طعام را محدود کنید.
6. میوه و سبزی تازه بیشتری بخورید.
7. از چاق شدن بپرهیزید.
8. قرص های ویتامین و بویژه ویتامینهای سی و ای و بتاکارون میل کنید.
9. در اتومبیل کمربند ایمنی راببندید.
10. خود را کمتر در معرض نور خورشید قرار دهید.
11. واکسن های لازم را بموقع بزنید.
12. هر سال یکبار مورد معاینات پزشکی قرار بگیرید.
روزي که تو به دنيا آمدي داشت بارون ميومد اما هوا باروني نبود اين فرشته ها بودن که داشتن گريه ميکردن چون يکي ازشون کم شده بود .
